غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

162

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

فرستاد و همدرين سال ابو حمزة انس بن مالك الانصارى رضى اللّه عنه در بصره وفات يافت ( و قيل توفى فى سنه تسعين و قيل فى سنه احدى و تسعين و قيل فى ستة اثنى و تسعين ) بر تقدير صحت روايت اول يا آخر آخر كسى از صحابه كه فوت شده انس بوده باشد نه سهل بن سعد ساعدى و در تصحيح المصابيح مذكور است كه ( آخر الصحابة موتا على الاطلاق ابو الطفيل عامر بن واثله مات سنة مائه و اما بالاضافة الى النواحى فاخر موتا بمكة ابن عمر ( رض ) و قيل جابر و آخرهم بالمدينة سهل بن سعد و قيل السائب بن يزيد و بالبصرة انس بن مالك و بالكوفه عبد اللّه بن ابى اوفى و بالشام عبد اللّه بن بشر و بحمص قيل ابو امامة و بمصر عبد اللّه بن الحارث بن جزاء و بدمشق واثلة بن الاسقع و باليمامة الهرباس بن يزيد و بالجزيرة المعرس بن عمير و بافريقيه رويفع بن ثابت و بالبادية فى الاعراب سلمة بن الاكوع ) و از جملهء فضايل انس آنكه صاحب سير السلف بسند خود روايت نموده است كه انس بن مالك رضى اللّه عنه گفت كه رسول صلى اللّه عليه و سلم مرا دعا كرد كه ( اللهم اكثر ماله و ولده و اطول حياته ) پس خداى تعالى مال مرا بسيار گردانيد چنان كه مرا باغيست كه سالى دو بار بار مىدهد و از صلب من صد و شش فرزند متولد شد و بروايتى انس را هشتاد فرزند صلبى بود هفتاد و هشت پسر و دو دختر حفصه و ام عمر و در تاريخ يافعى مسطور است كه چون انس وفات يافت صد و بيست كس از اولادش اجتماع نموده پيش از حضور حجاج او را دفن كردند و ايضا گويند كه او را نخلهء بود كه در سالى دو بار ميوه ميداد و باتفاق اكثر اهل خبر انس رضى اللّه عنه ده‌ساله به خدمت حضرت رسالت صلى اللّه عليه و سلم رسيد و مدت ده سال در ملازمت آنحضرت گذرانيد و اوقات حياتش از صد سال متجاوز بود و در همين سال بلال ابن ابى الدرداء به درد مرك مبتلا شد و در سير السلف مسطور است كه اول كسى كه در دمشق متعهد امر قضا گشت ابو الدرداء بود بعد از آن فضالة بن عبيد آنگاه نعمان بن بشير پس از آن بلال ابن ابى الدرداء و بلال را عبد الملك بن مروان از آن امر معزول گردانيد و همدرين سال ابو الشعثاء جابر بن زيد الازدى كه از جملهء فقهاء بصره بود از عالم انتقال نمود و در همين سال ابو الخطاب عمر بن عبد اللّه بن ابى ربيعة المخرومى كه در سلك مشاهير شعراء عرب انتظام داشت وفات يافت و عمر در ايام جوانى چنان كه افتد و دانى بثريا دختر على بن عبد اللّه بن حارث بن امية بن عبد الشمس متعلق بود و در آن باب اشعار دلفريب نظم نمود در تاريخ يافعى مسطور است كه ولادت عمر بن عبد اللّه در شبى اتفاق افتاد كه در سحر آن شب عمر بن الخطاب رضى اللّه زخم خورد و بدين روايت مدت حياتش هفتاد سال بوده باشد از جملهء نوا در حكايات كه از عمر بن عبد اللّه مورخان آگاه نقل نموده‌اند آنكه شبى عورتى در خلوت با وى ملاقات كرده گفت يكى از بنات مكرمات ميخواهد كه امشب لحظهء با تو بنشيند و از رياض مقالات تو ميوه مقصود چيند اما چون پدرش از جملهء اعيان ملك و ملت است نميخواهد كه اين صورت بر وجهى روى نمايد كه تو او را بشناسى اكنون اگر اختيار مينمائى چشم ترا محكم مىبندم و ترا به منزل او ميبرم و عمر به اين معنى راضى شد و